تبليغاتX
*یه دنیـــــــــــــــــــــا توت فرنگی*

...


دل به دل راه ندارد

این را قانون فاصله ها میگوید

امتحان کن . .!

چند روز نباش

میبینی که چگونه بی شرمانه در جواب سلامت میگوید:

شما؟



یا سیده نساء العالمین





غصه ی فراموشی



اگر نباشی جایگزینت میشود دیگری

زودتر از آنچه که فکرش را کنی

یادت نرود

اینجا زمین است

و

من هم

یک بیمعرفت لنگه ی خودت...!




تاوان




تازگیا فهمیدم باید تاوان بدهم

برای لبخندهایی که میزنم

برای قهقه هایی که نمیدانم از روی خوشی اند یا ناخوشی...

برای دله صافی که روزی هزار بار شکسته میشه

 ولی سعی میکنه به روی دنیا چشمک بزنه و بگه بیخیال مهم نیست

برای خوب زندگی کردن بین هزار تا بدی...

نمیخوای بمونی!

تحمل میکنی!

صبر میکنی!

نا امید میشی!

گریه میکنی!

ناشکری میکنی!

باز از نو شرو میکنی!!!

.

.

.

.

به این میگن تاوان...



بهارتان سبز...


با آمدنت آرامش را به زمان برگردان ای صاحب لحظه هایمان...

اینجا همه برای آمدنت چشمها به جاده دوخته اند...



پ.ن:کاش این بهار بهانه ای باشد برای آمدنت...

*اللهم عجل لولیک الفرج*



تکرار مکررات...


زندگی تکرار است!

بر فراز آن خاطراتی  هستند که ماندن را ممکن میکند...

کسانی هستند که خاطره میسازند برای روزهایمان"خوب یا بد..."

زندگی میکنیم در کنارشان

عادت میکنیم به چشمانشان...

.

.

گاه عاشقشان هستیم و گاه متنفر از نگاهشان

گاه دلتنگشان می شویم و گاه بیزار از وجودشان

اما

هیچگاه از این سه حالت خارج نمیشوند...

یا می مانند

یا کم رنگ میشوند

یا میروند...!!



موضوع انشا"ایران خود را توصیف کنید"


اینجا ایران است

هوایش سرد

آسمانش خاکستری

دل ساکنینش سنگ

اما عده ای عقیده دارند که قطعه ای از بهشت است! !

اینجا پر از مردمانی است از جنس انسان که انقریب است

 سختیه روزگار به سنگ تبدیلشان کند...

من در کشوری زندگی میکنم که پیرمردی با پای برهنه کنار اتوبوس می ایستد

 تا پایش با اگزوز اتوبوس  گرم شود...

اینجا جوانان سیگار و کراک و شیشه میکشند تا مشکلات از پا درشان نیاورد...

اینجا مردمانی زندگی میکنند که اگر محتاج باشند عصا از کور هم خواهند ربود...

نامردانی در آن زندگی میکنند که با نگاه اول عاشق و با نگاه بر دیگری عشق اول را

فراموش کرده و ترکش میکنند...

اینجا خیانت به هم راحت است راحت تر از خوردن یک لیوان آب ! !

 اینجا همان جاییست که انسان ها به خودشان هم دروغ میگویند چه برسد به دیگری...

 

آری اینجا ایران است

صدای جمهوری اسلامی ایران...

پ.ن:انقد حرف تو ذهنمه که مثله یه کلاف سرشو گم کردمو نمیتونم بیانشون کنم

 



ماه بی قراری زینب...


پرچم ارباب ما از همه بالاتر است...

"السلام علیک یا شهید کربلا"

التماس دعا....

 



غدیر


غدیرتان سبز باد...



بادبادک


تا حالا شده حس کنی الان که دیگه کاری از دستت بر نمیاد

وقتشه که همه چیزو بسپری دست خدا؟

مثله وقتی که قرقره بادبادک از دستت بیوفته روی زمین و جلوی چشمات همه ی نخ پیچیده شده ی

دور قرقره باز شه.اون موقعه اس که اختیار بادبادک دیگه دست تو نیست

ته دلت یه حسی بهت میگه:

از دستش دادی رفیق...

الان حال دختر بچه ای رو دارم که میبینم بادبادکم داره از دستم میره

ولی هرچی میدوم بهش نمیرسم

دلم یه درخت میخواد که گیر کنه بادبادکم به شاخش

خدایا یه درخت برام سبز میکنی؟



دلت همیشه شاد باد...


 

سر چهارراه ایستاده بود

میخندید! 

از ته دل! 

بی دلیل.گهگاهی هم فلوت میزد..

خوش بحالت مرد جوان چه دل خوشی داری

مگه نمیبینی آن طرف خیابون تصادف شده؟

 اون موتور سواری رو که کیف اون خانوم رو زد ندیدی؟

اینها که خندیدن نداره! ! 

شاید هم به من میخندی که با خساست تمام بهت زل زدم

و زورم میاد پول توی کاسه ی مسی ات بندازم...

خدایا منو ببخش.باز زود قضاوت کردم...

اون نه میدید و نه میشنوید...

فقط

.

.

.

از پشت چشم های تارش چه میدید که من نمیدیدم؟؟

کاش میگفت تا من هم لحظه ای میخندیدم...

 

 



دنیای وارونه


خالم میگه:

یادش بخیر اون موقعه ها یه بار 500 تومن عیدی آمو جمع کردم

باهاش یه انگشتر طلا خریدم

با بقیشم خوراکی خریدم عشق دنیا رو کردم،

یکم دیگم موند گذاشتم لای تقویم واسه روزه مبادا ! ! 

اما حالا:

500 تومن؟همین؟بندازم صندوق صدقات سنگین ترم!

به قول خالم پولا مثه قدیما برکت نداره....

هرچی داریم باید یا بلیط مترو بخریم یا باکه ماشینمونو پر کنیم

میدوییم ولی نمی رسیم...

پول داریم ولی ازش لذت نمیبریم !

تبدیل شدیم به یه آدم آهنی با یه قلب فولادی

موتورم داغ کرده

دیگه نمیکشم

آب یخ لطفا...



یادش بخیر...



خواب بود ساعت روی دیوار

چند سالی میشد که عقربه های سیاهش تکون نخورده بودن

انگار انگیزه ای واسه رسیدن به عدد دوازده نداشتن

خیلی وقت بود سراغ جعبه ی قدیمی خاطره هام نرفته بودم

یادم رفته بود اون جعبه ی سبز شش ضلعی رو که توش پر از پاک کنای رنگی بود

یادش بخیر...

حاضر بودم جونمو بدم ولی یدونه از پاک کنای توی جعبه کم نشه

یاد اون دنیایی که بزرگیش قد اون جعبه ی شش ضلعی بود بخیر

همون بهتر که ساعت غبار گرفته ی روی دیوار خوابه

طفلی چقد جا بخوره وقتی بیدار شه و ببینه

دنیای کوچیک و رنگی خیلی وقته جاشو با یه دنیای بزرگ و خاکستری عوض کرده...




التماس دعا...



اگر بیایی در باز است

اگر نیایی هم خدا بی نیاز است...


یادمان نرود برای هم دعا کنیم...



یه فنجون بی خیالی


دیدن خورشید سخت نیست،پرده هارو کنار بزنیم حله...

دل کندن از دنیا سخت نیست،چشم رو قشنگیاش ببندیم حله...

زندگی با آدما سخت نیست،چشم رو خطاهاشون ببندیم حله...

.

.

دیروز یکی بهم گفت برو بابا تو که مرخصی،

نه ناراحت میشی نه رفتار اطرافیانت برات مهمه

انقد حرفش به دلم نشست

از صدتا تعریف بی جا بیشتر خوشحالم کرد

بی خیالی ام دنیایی داره

پیشنهاد میکنم تجربه اش کنید...



.:: آخرین مطالب ::.

» ... ( پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 )
» یا سیده نساء العالمین ( چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 )
» غصه ی فراموشی ( چهارشنبه سی ام فروردین 1391 )
» تاوان ( دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 )
» بهارتان سبز... ( سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 )
» تکرار مکررات... ( سه شنبه بیستم دی 1390 )
» موضوع انشا"ایران خود را توصیف کنید" ( یکشنبه بیستم آذر 1390 )
» ماه بی قراری زینب... ( یکشنبه ششم آذر 1390 )
» غدیر ( دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 )
» بادبادک ( دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 )
» دلت همیشه شاد باد... ( جمعه بیست و دوم مهر 1390 )
» دنیای وارونه ( چهارشنبه سی ام شهریور 1390 )